حکايت چهارم

حكايت چهارم :<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

گويند وقتي شيخ به عمان رسيد ، مورد استقبال سلطان عمان قرار گرفت و به او احترام زيادي گذاشته و مدتي از او پذيرايي كردند .

شيخ پس از مدتي كه در آنجا ماند و خستگي راه طولاني هند را از تن بدر كرد ، و فصل زيارت كعبه نزديك شد ، از سلطان اجازه مرخصي خواست ولي سلطان به جدايي و رفتن او راضي نشد .

روزي شيخ بخدا توكل كرد و بدون اطلاع سلطان براه افتاد و از شهر بيرون رفت ، وقتي به سلطان خبر رسيد ، ناراحت شد و بر اسب نشست تا او را تعقيب نموده و باز گرداند وليكن اسب از جاي بر جهيد و او را بر زمين انداخت .

 سلطان دانست كه در اينكار حكمتي است كه اسب نجيب و راهوار او سواري نميدهد ، از راه برگشت و تعداي از افرادش را بدنبال شيخ فرستاد و به آنان گفت : سلا م مرا به شيخ رسانده و از قول من از او بخواهيد كه به كشور ما باز گردد ، ولي اگر حاضر به بازگشت نشد  اين اموال و پولها را باو بدهيد تا خرج راه نمايد .

ولي اصحاب سلطان هرچه بدنبال او رفتند او را نيافتند ، چونكه آنان براهي و عراقي براهي ديگر رفته بود تا به قافلة حجاز رسيد و احرام بست و راهي زيارت  مكه شد .

سيزلر سلغ اولون

/ 0 نظر / 5 بازدید