حکايت ششم و هفتم

حكايت ششم:<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

شيخ فخرالدين با دختر مولانا بهاءالدين زكريا مولتاني ازدواج كرد و از اين ازدواج پسري بنام كبيرالدين در وجود آمد و شيخ بيست و پنجسال در خدمت مولانا بهاءالدين ماند و چون زمان مرگ او فرا رسيد شيخ فخرالدين را بخواند و او را خليفة خويش ساخت و بعد از آن بجوار حق پيوست .

 

حكايت هفتم :

يكي از معتقدان شيخ ، امير معين الدين پروانه بود كه بشدت دوستدار شيخ بود و باو اعتقاد زيادي داشت و دائماً به شيخ مي گفت كه جايي را انتخاب كن تا جايگاهي برايت بسازم و شيخ توجهي باين حرف نميكرد ، عاقبت در شهر دوقات خانقاهي براي شيخ بساخت .

گويند كه ارادت معين الدين به شيخ چنان بود كه اگر يكروز او به خدمت شيخ نمي رسيد ، آنروز را از عمر خود نمي شمرد .

سيزلر ساغ اولون

/ 1 نظر / 5 بازدید
فاطمه

و جهان از اين «غار» روشني گرفت ...عشق در حرا، حرمت جاويد يافت ؛ چرا كه حرا ، حريم نور است و روشنايي حرا در بلنداي سنگواره اي به حضور الهي محمد(ص) تا ابد اعتبار يافت. نفس جبرئيل كه دميد ديگر حرا ، مغاكي تيره نبود. قدمگاه فرشتگان آسماني بود كه ناموس بزرگ خدا را بر شانه بشر نهادند و محمد (ص) مبعوث شد.از آن زمان تا هميشه هستي، حرا، همچون خورشيد بر جان جهان مي تابد.....بعثت رسول اکرم حضرت مصطفي (ص) برپيروان شريعت محمدي مبارک باد