حکايت دهم

حكايت دهم : <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

گويند وقتي عراقي به حجاز رسيد و احرام بست و بزيارت خانة خدا رفت اين دو قصيده را در آنزمان انشا كرد :

اي جلالت فرش عزت جاودان انداخته

گوي در ميدان وحدت ، كامران انداخته

اي جلالت فرش عزت جاودان انداخته

عكس نورت تابشي بر كن فكان انداخته

در آن سفر عراقي هر شب احيا ميكرد و اين پنج قصيده را انشا نمود :

عاشقان چون بر در دل حلقة سودا زنند

 آتش سوداي جانان در دل شيدا زنند

 شهبازم و چو صيد جهان نيست در خورم

ناگه بود كه از كف ايام بر پرم

 اي رخت مجمع جمال شده

 مطلع نور ذوالجلال شده

راه باريكست و شب تاريك و مركب لنگ و پير

 اي سعادت رخ نماي و اي عنايت دست گير

 دل ترا دوست تر زجان دارد

 جان ز بهر تو در ميان دارد 

پس روضة مطهره را وداع كرد و با دو تن از مريدانش به روم رفت .

سيزلر ساغ اولون 

 

/ 1 نظر / 9 بازدید
فاطمه

و جهان از اين «غار» روشني گرفت ...عشق در حرا، حرمت جاويد يافت ؛ چرا كه حرا ، حريم نور است و روشنايي حرا در بلنداي سنگواره اي به حضور الهي محمد(ص) تا ابد اعتبار يافت. نفس جبرئيل كه دميد ديگر حرا ، مغاكي تيره نبود. قدمگاه فرشتگان آسماني بود كه ناموس بزرگ خدا را بر شانه بشر نهادند و محمد (ص) مبعوث شد.از آن زمان تا هميشه هستي، حرا، همچون خورشيد بر جان جهان مي تابد.....بعثت رسول اکرم حضرت مصطفي (ص) برپيروان شريعت محمدي مبارک باد